زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و سی و سوم

سلام عزیز مامان چند روز دیگه داره میشه 2 ماه که مامانیت دیگه پیش ما نیست پنجشنبه ها یه غم بزرگ خونه میکنه تو دل من بابات که فقط با لمس سنگ قبر التیام پیدا میکنه مامان بزرگ بابات هم به رحمت خدا رفت این چند وقت خیلی غصه مامانیت رو خورد روزگارمون و حال روحیمون خیلی خوب نیست ... ولی اوقاتمون رو خوب سپری میکنیم این روزها و ساعت ها وقتی برن دیگه نمیان .. با غصه خوردن هم هیچی حل نمیشه و مامانی برنمیگرده بابایی حسین دوباره داره میره کربلا ... دلم به همین کربلا رفتناش خوشه که یه کم از دوری همسرش کمتر ناله کنه و ضجه بزنه یه شب تو هفته پیش وقتی پیش بابایی حسین نشستم خیلی خوشحال بود.. لباش داشت میخندید و هر وقت من باهاش حرف میزدم یه...
4 بهمن 1393

نامه صد و سی و دوم

سلام عزیز مامان اومدم اینجا جریان یه خواب رو برات تعریف کنم یه رویای صادقه از مامانبزرگت که اون دنیا هم به فکر من و تو و نذرهای اومدن تو هست   فاطمه که تازه دو روز بود عروسی کرده بود شب خواب مامانیت رو دید که دقیقا جایی که از دنیا رفته بود وایساده بود داشته از خونه اقدس خانوم (که دقیقا بعد از دیدن اون خواب اونم به رحمت خدا رفت) برمیگشته با چشمای گریون به فاطمه گفته که من چقدر دلم میخواست عروسی تو باشم ولی خب نشد .. حتی به مادرت هم گفته بودم که منو برا عروسی فاطمه دعوت کن  اما یادت باشه به بچه های من بگی من یه نذر آش دارم.... یادشون نره که نذر رو ادا کنن   اینو فاطمه تعریف کرده برامون ... ازمون پرسید ...
15 دی 1393

نامه صد و سی و یکم

سلام عزیز دل مامان امروز حالم خوبه.. راستش سرمای اول صبح یه کم انرژی بهم میده این روزا تا 5 سرکارم ... خسته میشم  ولی نه اونقدر که پیش بینی کرده بودم کارم زیاد شده ولی خب کار باعث میشه از دنیام دور شم روزای بلاتکلیفی اخر دوره گذشت و چند روزی بهمم ریخت ... ولی الان دوباره جاده همیشگیم در انتظارمه با اینکه داروهامو خریدم اما زیاد به نتیجه گرفتن امیدوار نیستم و فکر نمیکنم دارم دنبال زمان میگردم برای درمانهای پیشرفته تر به قول یه عزیزی که بهم میگفت راه اخر رو اول برو  و ای کاش من اینقدر سماجت نمیکردم به درمانهای ساده و قرص باید یه کم حال روحی بابات بهتر بشه که بتونیم دوباره کفشای آهنیمون رو پامون کنیم و راه بیفت...
10 دی 1393

نامه صد و سی ام

چشام دو دو میزنه روی یه بی بی چک سفید و التماسش میکنه تو رو خدا قرمز شو هربار که نگاهمو ازش برمیگردونم امید دارم تو نگاه بعدی چیزای قشنگتری ببینم.. ولی همش تکرار.. هر ماه مثل ماه پیش.. سفید تر از سفید این روزا همش رو تکراریم... ماههای منو گذاشتن رو دستگاه کپی... تنها چیزی که مدام داره عوض میشه وسعت غم تو دلمونه که هر روز داره زیاد و زیادتر میشه این بین غم نبود تو شاید ناچیزترین باشه حال و روز بابات داره ازارم میده... دیشب یه دل سیر گریه کردم.. هیچ کاری ازم برنمیاد برای عوض کردن حالش تو هم که نیستی که شاید با خنده هات یه رونقی به دل داغدیده بابات بذاری این روزای ما بدون مامانیت روزای خشکیه.. داریم ترک میخوریم و اروم اروم میشکنیم...
7 دی 1393

نامه صد و بیست و هشتم

سلام عزیز مامان خوبی؟ حال مامانت که خوب نیست ... حال بابات هم که تعریفی نداره دو هفته از رفتن مامان بزرگت میگذره و ما فقط ظاهرا خوبیم ... یه غم بزرگ رو تو دلمون مخفی میکنیم که بقیه زودتر خوب بشن نیومدم که از دلتنگیام بگم اومدم نصیحتت کنم اومدم بهت بگم  عزیز دل مامان   اگه یه روزی پاتو به این دنیا گذاشتی و با ادمای جورواجورش دمخور شدی اینو بدون که زیادی خوب بودن کار دستت میده .. نمیتونم بگم خوب نباش و ظلم کن ولی خوب بودن زیادی هم یه روز باعث عذابت میشه عزیز دلم ... مامانت یه زخم دیگه خورده که نمیدونه باید چیکار کنه ادمایی که دوسشون داشتم و بهشون محبت میکردم منو دشمن خودشون میدونن و من هر چی میگردم دنبال...
23 آذر 1393

نامه صد و بیست و هفتم

سلام عزیز مامان حال این روزای بابات خیلی تعریفی نداره و من نمیدونم چه کاری میتونم براش انجام بدم مردا غم وغصه هاشون رو میریزن تو دلشون و از ظاهرشون هیچی نمیشه فهمید ولی من میدونم داغونه و از اون داغون تر منم که نمیتونم هیچکاری برای کم کردن غصه های عشق بزرگ زندگیم انجام بدم از طرف دیگه عمه هات .... امروز صبح خواب مامانی رو دیدم خواب دیدم تو اشپزخونه نشسته و داره جارو کردن دختراش رو نگاه میکنه و از اون بین فقط من میتونستم ببینمش منم پایین پاش نشسته بودم بابات و عمو رضا اومدن تا منو از اون حال که مامانی رو میدیدم در بیارن اروم اروم انگار از یه خواب بیدارم کردن باهام حرف زد ولی اصلا یادم نمیاد چی گفت چهره اش ا...
15 آذر 1393

نامه صد و بیست و ششم

سلام عزیز مامان این نامه یکی از غمناک ترین نامه های منه این روزا مامانت خیلی غمگینه مامان بزرگت که همیشه غصه نبودن تو رو میخورد از پیشمون رفت مامانی مهربونت رفت بابات خیلی غصه داره .. دیگه مادر نداره این روزا خونه مامانی خیلی شلوغه ... همه اینجان ... ولی خودش که باید نیست خیلی جوون رفت ... هنوز خیلی مونده بود تا رفتنش پنجشنبه های من دیگه پنجشنبه نیست روح خونشون رفت ارزو به دل اومدن تو بود که رفت ****************************************************** پ ن:  دوستای گلم که این پست رو میخونین لطف کنید یه صلوات برای شادی روح مادر همسر عزیزم بفرستید ...
11 آذر 1393

نامه صد و بیست و پنجم

قول داده بودم از روز عاشورا دیگه بهت فکر نکنم قول داده بودم دیگه دنبالت نگردم و نخوامت قول داده بودم راضی باشم به نداشتنت و اینقدر دنبال سهم نداشته ام نباشم قول داده بودم دیگه اینجا نیام و باهات حرف نزنم اما .... نشد ولی تو و خیالت با تمام قدرت جلوم وایسادی و عرض اندام میکنی نمیشه از فکر اومد بیرون دلم میخواست همه وسایلت رو بدم کسی که هیچ اثری و نشانه ای از نبودت جلوم نباشه ... ولی چه کنم که نمیشه خدای الی میدونه که ناشکری نمیکنم فقط جسم زمینیم خسته است نفسم تنگه وحشت دارم از روزهای اینده و عمل و سوال و جواب مردم و خنده هاشون دعاهای مردم در حقم ازارم میده ایشالا گفتناشون ازارم میده دلم میخواد تک و...
28 آبان 1393